خار و بلبل
گويم امروز از برايت شعري
گرچه در آن رعايت نشده قالبي در اصل
ولي اي دوست تونظاره کن بر احوالش
تا شايد در تو اثر کند حالش
بلبل از بوي گل خوشحال است
تو که خاري چرا خوشحالي
آري اي خار مغيلان زمين گير بدان
ناله بلبل شيدا اين همه بهر گل است
کي بلبل خوش آوا گيرد تو را در نظر
تو که با خارِ برو رويت زني چنگ به همه
تو که پابند بياباني همه روز را
کي خواهي چشيد طعم خوش نوروز را
تو دگر رو به زوالي بدان ! اماگر تو را هست اميدي بايد
بذرخود را به دست باد بسپاري
شايد فردا به نزديکي باغي رساند آن را
يادت باشد که به آنان بياموزي
آنقدر اين عمل تکرار کنند
تا به باغي رسند و همدم گل ها شوند
تا که در جوار گلها بياموزند راز شيدايي را
و اگر اين نکني آنقدر در اين باديه سوزان بمان
تا که شايد رهگذر کرده ز اين را بيايد روزي
که تو را زآن سبب از خاک کَند که هيمه اش باشي
يا که چوب قفس بلبلان باشي
تو هراسان مباش از اين مبحث
گر تو خاري مگذار دگران خار شوند.